حكيم ابوالقاسم فردوسى

449

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

به دست بودند و آنها را بكشتند و از خونشان آتش آن آتشكده نيز خاموش گشت ، چنين كارى بكن . همانا كه چنين دشمنى را نمىتوان خوار و ناچيز شمرد . پس ، از براى نياى خود دلت را پر از درد كن و برآشوب و رخسار خود را زرد ساز . و بدان كه اگر به كين نياى خود از جاى نجنبى ، در نزد يزدان رهنماى ، پسنديده نخواهى بود . اسفنديار گفت : اى نيكنام بلند اختر و اى پهلوان كامروا ، بيانديش كه بهتر آن است كه كينهء آن لهراسپ پير پرستنده و پدر گشتاسپ را پسرش بجويد ، زيرا او بود كه تخت و تاج پدر مىجست . جاماسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اگر بدين گونه كين نياى خود را نجويى ، پس بدان كه هماى خردمند و به‌آفريد - كه باد نيز روى ايشان را نديده بود - اكنون با داغ و درد و رخسارى زرد و پياده و دوان در نزد تركان بَرده گشته‌اند . ليك اسفنديار گفت : مگر هماى يك روز هم از من در اين بند و زندان ياد كرد ؟ آن به‌آفريد پر مايه نيز گويى هرگز مرا در گيتى نديده بود . پس جاماسپ به دو گفت : اى پهلوان ، اكنون روان پدرت از گيتى تيره گشته است . در اين هنگام با ديدگانى پر از اشك و لبى ناخورده ، به همراه سران سپاه بر آن كوه است و سپاهى از تركان پيرامونش را گرفته‌اند و از اين پس ديگر سر و افسرش را نخواهى ديد . بدان كه پروردگار گيهان آفرين نمىپسندد كه تو دل از مِهر و كيش بپيچى . آن سى و هشت برادرى كه داشتى و بسان پلنگان كوه و شيران دشت بودند ، اكنون همگى بالينشان خشت و خاك گشته است و دشمن ، هيچيك از ايشان را برجاى نگذاشت . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : آن همه برادران نامدارى كه داشتم همه ساله با رامش بودند و من در اين بند و زندان بودم و هيچ يادى از من مستمند نكردند . پس اكنون كه ديگر دشمن دود از ايشان برآورد ، كين خواهى من چه سودى خواهد داشت ؟